متن بیترکس

بیترکس

کاری از اشرار
5/5


بیترکس را باید همچون مقدمه ای کوتاه،برای آغاز گفتگویی سخت درباره ی هنر،قدرت و آینده خواند


.

پیش از آغاز این بحث باید برسر مفهوم بقاءبه توافقی نسبی رسید زیرا بدون این توافق گفتگو ناممکن است
این یک توافق حداقلی برسر بدیهی ترین اشتراک هر موجود است.بیترکس نتیجه ی تلاش یک جوینده ی هنر علاقه مند به علم و شهروندی سیاسیِ برای نزدیک شدن به توضیح و فهم قواعد احتمالی بازی به یاری خوانش متون و برآیندی از ساعت ها بحث و گفتگو با افراد مختلف است.
توضیح زندگی انسان و مسائل مربوط به آن با نمونه های طبیعی شناخته شده در اطرافمان، از چالش های پیش رویمان کم نمیکند،چرا که چیزی غیرطبیعی را نمیتوان با چیزی طبیعی توضیح داد و انسان دیگر موجودی طبیعی نیست و دراساس طبیعت برای این موجود غیرطبیعی نمیتواند معنای پیشین را داشته باشد.موجودی که از زمین به فضا رسیده و توانسته اتم را بشکافد دیگر طبیعی نیست و ناگزیر است از غیرطبیعی به فرا طبیعی برسد یا به تعبیری طبیعت نوین خود را تعریف کند.
انسان در ادامه ی فرا رفتن از طبیعت تنها با سیطره ی مطلق بر طبیعت و تغییر ساخت ها و شکل های آن در جهت حفظ بقاء،(شاید)میتواند بقای خویش را تضمین کند.

یکی از مراحل تثبیت این بقاء،غلبه بر ساختار و کارکرد بدن است و اگر پیچیده ترین بخش بدن ما،یعنی مغز شبیه سازی شود با روایتی کاملا نوین از انسان روبرو خواهیم شد که در حال حاضر غیرقابل باور و درک است!
پرسش های اساسی انسان در نهایت یا مربوط به گذشته است یا مربوط به وضعی که رو به آینده است.گذشته،تاریخ نیست بلکه مفهوم تاریخ است.تاریخ روایت وقایع نیست،تاریخ گستره ی تعویل های ممکن روایت های درگذشته است و این خود متفاوت از سنت است.
سنت شیوه های برخورد با گذشته برای توضیح وضع حال و پیشروی بسوی آینده است.”هانا آرنت”در کتاب در میان گذشته و آینده،وقتی از آتریته و قدرت سخن میگوید در توضیح تفاوت برخورد شیوه های رومیان با یونانیان پیش از خود در برابر مسئله ی گذشته و سنت،به تفعلی رومی و پیام غیبی یونانی اشاره میکند.تفعل رومیان تنها تاییدی بر تصمیم های واقعی وضع حال بود و نه  همچون پیام های غیبی یونانیان تعیین کننده ی اساسی اراده ی سیاسی بود.
عقل نقاد غربی در بازگشت مداوم بسوی های متفاوت زیست سیاسی امکان های تعدیل و قاعدتا گسترش جهان مفاهیم خود را افزایش داده است.

در سنت خرد غربی،زبان و کنش یکدیگر را توجیه میکنند.سنت زبان گذشته است و گذشته را باید کشف کرد.غرب اروپایی کاشف گذشته ی خود و دیگران است.غرب،آمریکا و جهان بدوی در گذشته را نه تنها کشف و مطالعه،بلکه آمریکای آینده را نیز اختراع میکند.از دل سنت انسان اروپایی است که انقلاب آمریکا بسیار زود تبدیل به معیار و میزان زندگی انسان مدرن میشود.
انقلاب آمریکا پیش از اینکه یک کنش سیاسی صرف باشد،بر بستر مفهوم تاریخ در سنت غرب شکل گرفت و تاریخ را به پیش و پس از خود تقسیم کرد.انقلاب آمریکا ناشی از مفهوم انقلاب در غرب است.آنچه تاریخ انسان غربی را از روایت های وقایع در صورت های ابتدایی به مفاهیم روایت های وقوع و معنای چیزها رساند،جدال انسان غربی با این مفاهیم و سلطه شان بر دیگران بود.
دموکراسی یکی از بارزترین نمونه های سلطه ی مفهوم ساختارمتصل و متکی به سنت بر ساختارهایی است که تلاش دارند دموکراسی را در جوامع خود عملی کنند اما امکان تجلی مفهوم دموکراسی را در عمل ناممکن میبینند.به زبانی ساده،دموکراسی لباسی میشود گشاد و تنگ در بدن های نحیف و زمختی که امکان هاهنگی با این شکل از فهم هماهنگی را ندارند.
گذشته ای که نتواند در جدال با روایت های دیگر در ساحت مفاهیم مقاومت کند،امکان های محدودی برای گذر به آینده دارد و در این گذار،احتمالا متاثر و مغلوب قدرت برتر خواهد شد.سرگشتگی در میان گذشته ای تخیلی و توهمی از آینده،برنامه ریزی،آمار،نظم،قرارداد و قواعد را خدشه دار میکند چرا که جمع انسانی در چنین بستری امکان توافق با خویش را نخواهد داشت.

در نتیجه قدرت غالب،هستی و تمامیت حضورش در هستی را تعریف میکند.در این کتاب من با بررسی چند مفهوم کلی به جزییاتی در مورد موسیقی اشاره خواهم کرد.
آنچه در ابتدا،نطفه ی نوشتن این کتاب را در ذهنم بوجود آورد،گفتگو با پویا محمودی درباره ی موسیقی ایران بود.قرار براین بود تا با چهار موزیسین هم دوره ام گفتگو کنم و این گفتگو ها انجام شد اما پیش و بیش از اینکه پرسش ها و  پاسخ ها درباره ی فن موسیقی و مسئله ی قدرت باشند به موضوعاتی در روابط جمع های هنری و مخصوصا محافل موسیقایی و حتی گاهی تعارفات و سخنان احساسی اشاره داشتند.نتایج گفتگوها نشان میدادند که گویا مسئله ی هنر پیش از آنکه مربوط به خودهنر باشد ریشه در خواست های خارج از آن دارند.

این خواست ها در عرصه ی سیاست،در معنای عرصه ی جدال زندگی جمعی آدمی قابل فهمند و درنهایت باید در ساحت قدرت و اقتصاد بررسی شوند.
من از اساس برخورد شخصی و نقد شخصیتی فرد را دستکم در این حوزه که مسئله اش هنر و قدرت است،غیرعلمی میدانم و در میان گفتگو متوجه شدم که برای تطبیق واقعیت مشهود و سخنان هنرمندان،به حضور یک روانکاو در بررسی روانکاوی گفتگوها نیازمندم؛زیرا گاهی هنرمند مدعی و مسئله ای را مطرح میکند که اساسا خود به آن هیچ باوری ندارد.
آن گفتگوها در این کتاب نیامدند اما این نکته ی اساسی را پیشاپیش به من آموختندکه مسئله ی اساسی قدر و هماهنگی با قدرت در جهت بقاء است.اما مهمترین گفتگوی من با پویا محمودی بود و این اهمیت ناشی از نوع برخورد محمودی با پروبلماتیک هنر و قدرت است.من حساس تر و خلاق تر از پویا محمودی در نوع نگاه به هنر ندیده ام.محمودی برای من نوازنده ی قهار گیتار و خواننده و آهنگساز نیست.اهمیت  او در حساسیت و خلاقیت نه در تولید و خلق انبوه آثار،بلکه در برخورد قهرآمیزش با آثار خود و دیگران است.تسلط او به موسیقی در تضاد قطعی با آموزش سلسله مراتبی و تعریف شده در روابط است.او ساز خودرا ساخته است،موسیقی نواهی را در ایران زیسته و موسیقی را در غرب تحصیل کرده است.آموخته و آموزنده است و  از جهان اداها و اطفارهای مبتذل زمانه بسیار دور است.گفتگوی ما در مجموع از میانه ی قاجاریه آغاز میشد و به پهلوی اول و دوم میرسید و سپس به وقوع انقلاب ایران و اشاره به یک دگردیسی اساسی در موسیقی ایران میپرداخت و البته آنچه امروز ،افول تمامیت موسیقی ایرانی مینامیم و با آغاز حکومت مذهبی پس از انقلاب کامل شد.
در آن گفتگو رژیم اسلامی حاکم بر ایران،کامل کننده ی فروپاشی ساختار اجتماعی کامل ایران شناخته شد و نه منشا آن!
در واقع آنچه را این روزها در چهل سالگی انقلاب به چهل سال سقوط تقلیل میدهند،ناشی از یک خط و گفتمان مشخص سیاسی است که علاقه ی چندانی به تبارشناسی این فروپاشی ندارد.درگفتگوی ما این توافق وجود داشت که افول بسیار پیش تر از این چهل سال اتفاق افتاده است.از سویی دیگر این سقوط و افول را ادامه دار میبینم و هیچ راهی برای نجات در معناهای رمانتیک پیشین وجود ندارد.این موضوع اغلب بحث نهایی همه ی کسانی است که به شکلی در همه ی حوزه های مختلف،از سیاست تا هنر دغدغه ای دارند که در نهایت چه خواهد شد.آیا از دل این ناامیدی،نوری در جهت رهاندن آن منطقه از فروپاشی بیرون خواهد زد؟رهاشدن با مقاومت ممکن میشود یا با هماهنگی؟
پیشاپیش باید بگویم که این نامیدی نه از سررها کردن تلاش برای رهایی،بلکه در جهت شناسایی وضع است و البته خودرا برای ترویج این ناامیدی عقلانی،موجه میدانم؛چرا که از ابتدا دغدغه ی من خواست رهایی بوده است اما امروز باید در این خواست که در لایه هایی از گفنمان سیاسی آزادی و با عناوینی مانند حقوق بشر را بعنوان فرآورده و کالایی اساسی عرضه میشود بازنگری کنم.شرح واقعی آنچه درحال وقوع است،عموما با آنچه در مجموع،موافقان و مخالفان سیستم توضیح میدهند متفاوت است.
غرب مفاهیم و ارزش های خودرا با یونانیان و رومیان و سپس با مسیحیت(مسیحیت،آن یهودیتی بود که پوست انداخت و بر شانه ها افلاطون سوار شد)ساخته و سنجیده و هضم کرده است.در ادامه در جهت بقاء،تبدیل به قدرت مسلط شده است.
انسان در بند،این مصرف کننده ی عقیم،البته گاهی از خود پرسش کرد که چگونه رهاشویم و چه پیش خواهد آمد؟اما غرب معطل چه خواهدشد نماند و چه باید کرد را از ساحت آسمان دوباره به فلسفه بازگرداند و از دل شک فلسفی دکارتی به علوم طبیعی و سپس به تکنیک رسید و در جهت تامین مواد اولیه ی تکنیک و فناوری،کشف و استعمار کرد.ساخت و ویران کرد و قدرت های موازی را پشت سر گذاشت.
گفتگوی من و پویا محمودی درباره ی موسیقی باید همچنان ادامه یابد و بصورت کتابی مجزا منتشر شود؛چرا که هنوز نیازمند استدلال های واقعی است.بسیاری از این پرسش های تاریخی را باید با مدارک بررسی کنیم و ورود به حوزه ی تاریخی موسیقی چیزی شبیه به کشف روابط پنهانی فرقه های دینی است؛همان اندازه تاریک و پر از رازهایی مگو.
برای نمونه در رابطه با موسیقی ردیفی باید با دست اندرکاران آن گفتگو کرد و مثلا پرسید چه شد که در دهه ی انقلاب و  دهه ی شصت شمسی؛و در خلا حضور موسیقی و موسیقی دانان معدود کسانی مانند محمدرضا شجریان اجازه ی فعالیت یافتند؟چه اتفاقی برای باقی موسیقی دانان مهم موسیقی ردیفی افتاد؟
چرا جز روایت هایی پراکنده و نادقیق،سخنی از جنگ قدرت در هنر ایران مدرن نیست؟رابطه ی رادیو و سپس تلویزیون با گسترش و تبدیل انواع موسیقیدان در ایران چیست؟رابطه ی خانقاه هاو سوفی گری یا حزب توده با موسیقی و مویسقیدانان چگونه بوده و چه اثراتی داشته؟آیا هنرمند محصول مستقیم سیاست و کنش های جریان های سیاسی پیش و پس از خویش نیست؟نسبت دوری و نزدیکی هنرمندان به قاجاریه،پهلویه اول،حزب توده،نظام پهلوی دوم،گروه های چپ چریکی،نظام بنیادگرای مذهبی ایران پس از انقلاب پنجاه و هفت،نیروهای چپ اسلامی و سپس اصلاح طلبان در دهه ی هفتاد و سپس نیروهای مخالف جمهوری اسلامی درخارج از ایران،چه تاثیری بر کار و زندگی هنریشان داشته است؟آیا چیزی به نام هنرمند مستقل وجود دارد؟و اگر بله،مستقل از چه چیز و چه کسانی و چه ساحتی؟
ممکن است برای ذهنی آُسان پذیر،درگیری با برخی از پرسش ها بیهوده باشد اما گاهی اوقات همان پرسشها خط فکری ما ئ نوع نگاه ما به کلی ترین مسائل را مشخص میکنند.پاسخ به این پرسش که چرا هنر یا یک اثر هنری جاودانه است؟گویا آنقدر روشن است که پرسیدن ابلهانه جلوه میکند اما این پرسش بارها و بارها در ذهن انسان در گذشته تکرار شده است و انسان امروز پاسخ آن را آنقدر بدیهی و روشن میداند که نیازی به طرح دوباره ی پاسخ نمیبیند چرا که داده هارا پیشاپیش پذیرفته است.کدام قطعه ی ایرانی را جاودانه میدانیم؟
اساسا وقتی عمر موسیقی مدون یک سرزمین به دویست سال هم نمیرسد،چگونه میتوان درباره ی جاودانگی ساخن گفت؟اگر غرب از مفهوم جاودانگی میگوید،باید به دولت شهرهای یونان بازگردد اما انسان برآمده از خاورمیانه به کدام مفهوم تاریخی بارمیگردد؟به دین؟!
بارها در جدال های خصوصی و عمومی از سلیقه شنیده ایم و کمتر از خود میپرسیم که منظور ما از سلیقه دقیقا چیست؟از کجا ناشی میشود؟سلیقه ی هنری و آدات شنیداری مارا چه کسانی،چگونه و چرا تعیین میکند؟آیا باید به توطئه و دست های پشت پرده معتقد باشیم؟یا اینکه با راه های علمی و تحقیقاتی میتوانیم تا اندازه ای رد پای پاسخ هارا در ساعت های متفاوت حضور آدمی جستجو کنیم؟
شهروند امروزی،عموما وقتی با یک مشکل در زندگی سیاسی اجتماعی اش روبرو میشود،قدرت تشخیص چندانی ندارد چرا که نه تنها توانایی پرسیدن را از دست داده است،بلکه اساسا پرسیدن را بی فایده میداند.جستجو کردن دیگر غرق شدن در تاملات فلسفی نیست،بلکه سرچ کردن در اینترنت است.گوگل کردن خود تبدیل به فعلی مجزا در زبان شده است و این یعنی هر پرسشی داری از منبع اطلاعاتی بپرس اما داده های گوگل و رسانه ها با واقعیت آماری در تضادهایی ناممکن و سیاسی قرار میگیرند.
ناممکن از این رو که داده ها باید در راستای تامین و تثبیت بقای قدرت باشند و سیاسی از این رو که تامین و تثبیت قدرت تنها با اعمال آن که کنترل و تغییر و تعدیل نیز بخشی از آن است ممکن میشود،پس پیش از جستجو داده ها بر اساس الگوریتم هایی تعیین شده پیش روی جستجوگر قرار داده میشوند.در واقع امکان های اندیشیدن در بازه های زمانی محدود میشود تا ذهن میان جبرها ناگزیر به انتخاب شود.یعنی آنچه جستجو میشود خود منبعی است برای تعیین پاسخ هایی که جستجوگر به آن نیازمند استو نیازهایی که پیشاپیش توسط الگوریتم سیستم تعیین شده است.
جستجو کردن زوایایی دیگر نیز دارد که هنوز تحت کنترل منطق سلیقه سازی گوگل و رسانه ها نیست اما دسترسی به آن نیازمند پرورش و آموزش است و باید توانایی فهم سلیقه و حساسیت نسبت به طعم چیزها در دانشگاه ساخته شود اما منابعی که بودجه ی دانشگاه هارا تعیین میکنند قطعا خطوط سیاست گذاری آن هارا نیز در برنامه های کلامشان مشخص خواهند کرد.آیا دانشگاه آن اندازه استقلال دارد که در برنامه های دراز مدت خویش ،ایده ها و کنش هایی تعیین کننده در نظم مسلط  آموزشی و در واقع نظام سیاسی و اقتصادی داشته باشد؟و آیا این تعیین و تاثیر احتمالی میتواند جز در تثبیت قدرت مسلط باشد؟
وضع موجود تاریک است.تکنولوژی بیرحمانه پیش میتازد و این خود نتیجه ی کار دانشگاهی و در هم تنیده شده با کارهای تحقیقی متکی به حمایت های دولتی و خصوصی است.این یعنی بررسی رابطه ی علم و قدرت و هنر و نهاد های قدرت باید پرسش هایی تازه در جهان مربوط به ما بسازد،مانند این پرسش که رابطه ی موسیقی از کوچه تا دربار در دوره های متفاوت تاریخی چگونه بوده است؟از چه زمانی معنای تعهد و مسئولیت سیاسی اجتماعی بر دوش هنر و هنرمند گذارده شد؟یا با کدام نگاه سیاسی و به چه دلایلی تعاریفی جدید از کارکرد هنر باید ارائه داد؟
مسئله فهم اشکال رابطه ی هنر و قدرت است.اگر موسیقی ردیفی ایرانی در اندورنی دربار قاجار نظم یافته است،کدام اراده ی سیاسی بر آن تاثیر گذاشته است؟اولین دانشگاه مدرن ایرانی در سال 1230،دو هفته پس از عزل ایده پرداز اصلی اش،امیرکبیر افتتاح شد.ناصرالدین شاه سال ها پس از آن تحت فشار اطرافیان بود تا مدرسه تعطیل شود اما او مقاومت کرد و موسیقی در ایران تحت تاثیر آموزه های غربی ها از یک هیچِ تلخ تبدیل به فن و هنر شد.اراده ی ورود به جهان مدرن در بخشی مهم از پنجاه سال سلطنت ناصرالدین شاه شکل گرفت و الگوهای زیست غربی در جامعه از بالا به پایین شبیه سازی شد.خاطرات و روایت های داستان گونه ی موسیقی دانانی که آرام آرام از بدنه ی دربار جدا میشدند تا به شکلی قدرت خود را در ساحت هنر تعریف کنند،ناصرالدین شاه را فردی بی اطلاع از هنر معرفی میکنند،انچنانکه روایت سفر شاه به خارجه و رفتن به کنسرت و روایت لذت او از  کوک کردن سازها توسط ارکث و کج فهمی اش را بارها بدون سند تعریف کرده اند.
شواهد نشانگر کنجکاوی و نیز تلاش ناصرالدین شاه در درگیری با دستاورد های فرهنگی غرب بوده است.او منفک از منطق جامعه ی ایرانی نبوده و حتما همچون اغلب ایرانیان تصوری بسیار متفاوت از موسیقی داشت اما نقش او به عنوان حاکمی علاقمند به محصولات فرهنگی و پایه ریزی برای ورود به عصر مدرن،انکار ناپذیر است؛البته اگر او بی علاقه به این محصولات هم میبود،تنها میتوانست موجب تاخیر ورود  ایران به جهان مدرن شود.(چرا؟)چون در هرصورت ورود کشورهای استعمار شده به چرخه ی مصرف جهان مدرن نتیجه ی انتخاب و از سر آگاهی و ناشی از یک سیر تاریخی نیست،بلکه نتیجه ی تلاش غرب برای سلطه ی همه جانبه است.
به تعبیری ما دیگر با جهانی بدوی و خارج از تکنولوژی روبرو نیستیم  و تندرو ترین گروه های ضد غرب و مخالف جهان مدرن نیز باید با و در تکنولوژی زندگی کنند.استعمار معادله ای چند سویه است و صدور احکام اخلاقی درساحت سیاست،کمکی به فهم ما نمیکند.غرب با مکیدن دیگری،آنچنان تنومند و قدرتمند شد تا بتواند مانند کروکدیل های سواحل نیل،پرندگان کوچک را در سطح بدن وحتی در میان آرواره های مفاهیم در راستای بقای خود در اختیار داشته باشد و البته آنچه را که باید،ببلعد اما  برخورد غرب با قدرت های دیگر یکسان و ساده نبوده و نیست،چراکه غرب خود مفهومی چندسویه و مناقشه برانگیز و پیچیده است.
یونانیان و رومیان،لوگوهای تاریخ غرب اند و حتی مسیحیت نیز،چه در جهان فکر و چه آن زمان که تبدیل به قدرت سیاسی شد از یونان و روم منفک نیست اما یونان و ایتالیای امروز با قدرت امپراطوری های تاریخی خود قابل قیاس نیستند و در توازن سیاسی و اختصاصی غرب در موقعیت برتر قرار ندارند.از سویی دیگر،آمریکایی که امروز بعنوان قدرتمندترین بخش غرب شناخته میشود،خود زمانی بخشی از جهان استعمارشده ی اروپا بود.بومیان آمریکا کشته و رانده و پراکنده شدند و زمین هایشان تسخیر شد.سپس جمعیت مهاجر اروپایی ساکن بر قدرت های اروپایی شوریدند و نظم جدیدی را رقم زدند تا ما امروز قانون اساسی آمریکا را در کنار انقلاب فرانسه،افق اساسی تعیین کننده ی سازماندهی سیاسی جهان مدرن بدانیم.
جغرافیای سیاسی فراتر ار فواصل جغرافیایی تعیین میشود.آنچنان که ژاپن از آن سوی جهان تعدادی از کشورهای آمریکای لاتین به منطق سیاسی آمریکا و اروپا نزدیک ترند.سلطه ی غرب بر بخش وسیعی از آسیا نه تنها از طریق حضور نظامی،بلکه همراه با نفوذ فرهنگی و تاثیرگذاری در روزمرگی انسان بومی بوده است.یکی از مهم ترین این راه های نفوذ،تعیین نظم آموزشی با تاثیرپذیری از آموزه های غربی بوده است.
(شاید)مفهومی مانند دموکراسی در سیاست چیزی جز هارمونی در موسیقی نیست.همچنان که دموکراسی را بعنوان یک ترم سیاسی بعنوان یک انسان بومی معرفی کردند،در هنر و خصوصا در موسیقی نیز باید هارمونی را برای ذهن بومی که از اساس هماهنگی را در شکل های خطی فهمیده و تجربه کرده بود تعریف میکردند.
برهمین اساس تمامی تلاش هنرمند مدرن معاصر خاورمیانه ای در هارمونیک کردن موسیقی بومی خویش است اما این تلاش نه در معنای مسلط هارمونیک غربی،بلکه در تلاش های دقیق شده ی آن در همنوازی سازهای بومی و غربی،موسیقی تونال با سازهای بومی،رفتار و آمد میان مودها و تونال و حتی تغییر کوک و ساختار سازهای غربی و بومی از تونالیته ها به مود و یا برعکس بوده است.
این تلاش میتواند فرجامی داشته باشد اما نتیجه ی آن در راستای قدرت نیروی برتر یعنی غرب است چرا که همبستگی فکر در جهان خطی ناممکن است.بیهوده نیست که هنوز هردو مفهوم بیگانه ی دموکراسی و هارمونی از اساسی ترین مشکلات سیاست و هنر ایرانی است.دموکراسی همان هارمونی در اجتماعی سیاسی است اما نسبتش با منطق خطی ما در کجاست؟دموکراسی روشی در جهت یگانگی فردیت و جمعیت سیاسی است.آنچه افلاطون میگوید(ارجاع به جمهور افلاطون،کتاب نخست،بحث درباره ی عدالت میان سقراط و پل مرخس)در جایی از بحث سقراط،پل مرخس را به این نتیجه میرساند که ظاهرا عدالت،مهارت در دزدی است منتهی به نفع دوستان و به زیان دشمنان.عدالت این است که به دوستان نیکی کنیم و به دشمنان آسیب رسانیم!در ادامه ی بحث ترازی ماخس سوفیست وارد میشود و با سقراط و افلاطون جدال میکند و میگوید:«عدال آن چیزی است که برای قوی سودمند باشد.»
سقراط بر ساخته ی ذهن افلاطون پشت ماسک نمیدانم پنهان شده است اما ترازی ماخس در سطرهای پسین،عدالت،قدرت و پربلماتیک فردیت و جمعیت را توضیح میدهد.البته افلاطون کارگردان قصه است و سقراط باید پیروز مجلس باشد.تا قرن ها پس از آن بخشی وسیع از آنچه سوفستایان میدانستند اثبات شود.ترازی ماخس میگوید:«هرحکومت،هرقانونی را با در نظر گرفتن منافع خود وضع میکند.حکومت دموکراسی منافع عموم مردم را درنظر میگیرد و حکومت استبدادی منافع حاکم مستبد را.حکومت های دیگر نیز مطابق همین قاعده عمل میکنند و با وضع قانون،آنچه به نفع حاکم تشخیص دهند حق  مینامند و از همه ی مردم انتظار دارند که آن را محترم بشمارند و هرکسی را که از آن سرپیچی کند قانون شکن و ظالم   نام میدهند و به کیفر میرسانند؛بنابراین معنی جواب من این است که در هر کشور حق و عدالت چیزی است که برای حکومت آن کشور سودمند است و چون در همهی کشورها قدرت در دست حکومت است،اگر درست بیاندیشی خواهی دید که عدالت در همه جا یک چیز بیشتر نیست:”چیزی که برای قوی سودمند باشد.”»
در ادامه ارجاع ترازی ماخس به زبان و مثال پزشک شگفت آور است زیرا عدالت و اراده ی فردیت دربرابر جمعیت را در زبان میجوید.تقلب افلاطونی وقتی گفت:«مگر هنرها به چیزهایی که برای آنها بوجود آمده اند حاکم نیستند.»پس از آن،سقراط افلاطون میگوید:«با زحمت فراوان توانستیم وادارش کنیم تا این نکته را بپذیرد.»پاسخ به سقراط افلاطون را هگل در کتاب خدای بندگان و بنده اینگونه میدهد:«کار که زاییده ی آرزوست هدفش برآوردن آرزوست ولی نمیتواند آرزو را برآورد،مگر از راه نفی و نابود کردن و دستکم دگرگون کردن چیزی که موضوع آرزوست.»
بدین ترتیب،سودمندی برای جمع تنها با نفی جمع و به نفع آن که امکان نفی دارد ممکن میشود.پس هنر به تعبیر افلاطون در این کوشش که منفعت زیر دستان درون خود را تامین کند نیست،هنر در پی تامین منافع و سود قدرت است.سقراط میپرسد:« آیا به عقیده ی تو عادل آرزو دارد که بر عادلی دیگر برتری یابد؟»ترازی ماخس پاسخ داد:«نه؛وگرنه نمیتوانست آنقدر خوش باور و ساده لوح باشد.»
شاید برای ذهن امروز ما بدوی و ساده جلوه کند.مسئله ی عدالت تقابل اراده ها در کیفیت و کمیت است.جمهوری افلاطون جدال ذهنی ایده آل گرای مسلی با بن بست ذهنیت سیاسی افلاطونی است که نیکی و زیبایی را در سیاست و هنر یکی میگمارد اما همان پربلماتیک میان فرد و جمع همچنان اساس اجتماع انسانی را بصورت مداوم به چالش میکشد.
مفهوم آزادی در برابر همین معضل سیاسی فلسفی متناسب با جغرافیای سیاسی حضور آدمی و مفاهیمی بسیار دورتر از خویش میرسد.مفهوم امنیت نیز از آن دست مفاهیم مهم امروزی است که پیرو تنش میان حقوق فردی و جمعی هربار در نزاع میان امنیت فرد یا اجتماع یکی از دو سو را ظاهر میکند.
در انتها سیاست روز با بهره برداری از مشکلات فلسفی،تعاریف قانونی و تخیلی خویش را به اجتماع و فردیت تحمیل میکند.آنچه امروز در سیاست غرب بعنوان فروپاشی دموکراسی میشنویم،زمزمه ی آغاز تغییرات اساسی در هارمونی غربی است.منطق دولت شهرهای یونان هیچگاه تکرار نشد و تخیل سوسیالیستی مدرن در جهت یگانگی فردیت و جمعیت به بار ننشست.منظور از تخیل سوسیالیستی هرشکلی از آرمان های عدالت جویانه برمبنای تصور پیروزی طبقاتی است.
این تصویر براساس سودنهایی و دو سویه ی حق جمع و فرد تامین میشود اما در واقع به چیزی جز انتزاعی شدن فردیت و حضور تخیلی در جمع نمی انجامد اما جهان مجازی یا آن واقعیت برساخته ی تخیلی بر اساس تکنیک،این خواسته ی تاریخی را واقعی جلوه میدهد و بشر هیچ چاره ای به جز پذیرش آنچه که خود ساخته است نخواهد داشت.فردیتی مجازی در اجتماعی واقعی اما تخیلی.اگر وضع انسان غرب این است،وضع انسان مناطق توسعه نیافته چگونه است؟!او باید هارمونی را در همان تغییر و تعبیری که غرب وضع میکند بپذیرد وهربار از تعاریف بروز شده دور بیافتد و مصرف کننده ای بیش نباشد اما در موسیقی مهم ترین دستاورد غرب،نه تنها مفهوم هارمونی ،بلکه تحمیل فهم هارمونیک غربی اذهان عمومی بوده است.
غرب منظور خود را از هارمونی تحمیل و تثبیت کرد اما مگر آنچه امروز خود غربی ها  از هارمونی میفهمند همان چیزی است که از یونان به آنها به ارث رسیده است؟سالن های باشکوه موسیقی کلاسیک میزبان عامه ی مردم نیستند بلکه اغلب ثروتمندان یا  مخاطبان خاص موسیقی کلاسیک شامل دانشجویان و متخصصان موسیقی تماشاگر هارمونی ها هستند.آنها هیچ اصراری برای تبلیغ موسیقی کلاسیک و کشاندن مردم کوچه و خیابان به شنیدن این نوع موسیقی ندارند اما همچنان فستیوال های مهم با قدرت بکار خود ادامه میدهند و آلبوم ها تولید میشوند و دولت ها انسیتوها و دانشگاه ها سرمایه گذاری میکنند و آن بخش از جامعه که با امکان های مالی و تبعا آموزشی بهره مند است مخاطب این موسیقی باقی میماند.
این چرخه توسط یک نظم آموزشی و اقتصادی شکل گرفته و ساماندهی میشود.غرب براساس نظم آموزشی خود به نسبت میتواند مصرف کنندگان محصولات فرهنگی را در رده های متفاوت آموزش دهد؛یعنی مسئله ی آنها تنها تولید محصول نیست،بلکه ساخت و آموزش مخاطب آن محصول را نیز مدنظر دارد.
به همین ترتیب کشورهایی که امروز بعنوان در حال توسعه شناخته میشوند به نسبت قدرت نظام آموزشی و امکان های عرضه ی محصولات فرهنگی و میزان چرخش مالی درجه بندی میشوند.پایه ریزی این نظم آموزشی در ایران با دارالفنون ها آغاز شد اما دارالفنون محلی برای آموزش هنر نبود و اولین مدرسه ی موسیقی ایران هجده سال پس از گشایش دارالفنون در سال 1248شمسی توسط ناصرالدین شاه ساخته شد اما دارالفنون آغاز شکافتن بدن موجود ایرانی در ساحت علم مدرن بود چرا که داشنگاه باید محیطی برای هلاجی و مطالعه ی ما باشد.این شکافتن با جسد یک فرانسوی که بدن خود را پیش از مرگ  به دانشگاه هدیه داده بود آغاز شد.اتفاقا در ادامه ی این شکافتن و شکاف میان گذشته و ورود به آینده پیانوی خاک خورده ی هدیه ی ناپلئون به فتحعلی شاه پس از چند دهه بکار افتاد و صدای عصرجدید شنیده شد.
طبقه ای جدید از اروپا دیده ها و منورالفکر شده ها ساخته شد که به صراحت نسخه ی نهاییشان از سرتا پا قوی شدن بود.این پایه ای شد برای ادامه ی تضاد هویت بومی و نظم دولت،ملت در ابتدای قرن بیستم که تلاش داشت بنیاد جامعه ای زواردر رفته و از خود بیگانه را در لباس شیک غربی پنهان کند و به موازات آن فرهنگ بومی تحقیر و متروک شد.
موسیقی ردیفی و بعدها پاپ غربی،موسیقی نواهی را بلعید و از هویت بومی تنها جشنواره های سفارشی باقی ماند و توهمی بنام تلفیق.در گفتگوی من با پویا محمودی تلاش بر این بود که به بسیاری از ریشه های معضلات در موسیقی ایرانی عصرجدید و اساسا موسیقی معاصر پس از انقلاب پرداخته میشود اما در انتها فکر کردم باید پیش از پرداختن به موسیقی ایرانی و مصائب آن،درباره ی مفاهیم موردنظر هم سخن بگویم و تکلیف خود و مخاطب را با برخی از مفاهیم  مشخص کنم.گمان میکنم در آستانه ی چهل سالگی در زمان و زمانه ای درست قرار گرفته ام و حالا میتوانم بدون احساسات عادی و طبیعی پیشین به بررسی مفاهیم بپردازم.
از دل آن شک دکارتی که ریشه اش در بی اعتمادی انسان به حواس بود،علوم طبیعی سربرآورد(شک دکارتی با ابتدایی ترین شک نسبت به داشته های حواس آغاز میشود؛شک دکارتی آغاز جدا شدن انسان از بدن بعنوان اولین مرجع درک و دریافت کننده ی هستی است از این منظر که اساسی ترین پرسش ها با سلاخی اساسی ترین داشته ها آغاز میشود).
تلاش من نیز بر این مسئله است تا نوع برخورد خود با هنر را که در ظاهر امری احساسی است به امری حساس و علمی تبدیل کنم. منظورم از علمی بطور مشخص تحقیقی و فکرشده است.باید از کلی گویی ها و شعار های احساس برانگیز و گذاره های عرفانی مذین به چند بیت شعرفارسی نیز خودداری کنم.
این که داریوش شایگان در کتاب افسون زدگی جدید آنچه میتوان از آثار بزرگ ادبی آموخت را شیوه ی درست دراختیار گرفتن تنهایی که در رویارویی با مرگ به فرجام نهایی میرسد و میداند خط سیر فکری مدرن ترین ایرانیان را نشان میدهد که چگونه در عصر فرا مدرن از جهان پیشین رمانتیک سخن میگوید.شایگان مرگ و تنهایی انسان را میبیند و کلی گویی شیوه ی درست در اختیارگرفتن تنهایی  در جهانی که مرز های واقعیت و واقعیت مجازی در هم تنیده شده است اشاره میکند.پیش از آن اشاره میکند  که خواندن آثار بزرگ غربی در جهت  فضایل اخلاقی نیست اما بسرعت با این بیان که روحی را که مستغرق در گفتگو با خود است با واقعیت های اجتماعی سروکاری نیست،خواننده را از امیدواری به ذهنیت عقلانی نویسنده ناامید میکند.این پناه  آوری به فردیت کمترین نسبت را با تاریخ عقل در غرب دارد.فردیت مستغرق در خویش مسئله ی مسیحیت است که جهان دون و ماده را نفی و انکار میکند.اشاره به فردیت است که کمترین نشانی از باور کردن شخص را در خویش دارد و در نهایت مجموعه ای میسازد از فردیت های تهی شده از خویش و منفک شده از اجتماع.همین منطق است که با رومی ها قدرت میگیردو بلافاصله فروپاشی روم را حجتی بر صحت نگاه خود میداند

 

by ALI MRD | HAO